cup of coffee

  امروز فقط برای گذران وقت و بدون اپسیلون اعتقاد به فال و طالع و این جینگولک بازیا با دوستام رفتم پیش فالگیر و با ایمان و اعتقادی راسخ به فال و طالع و این جینگولک بازیا برگشتم خونه !!!!!
   خیلی جالب بود ! هممون دفعه اول بود می رفتیم و یهویی هم تصمیم گرفتیم بریم . یعنی نمی شد گفت یارو میشناخته و آمارمونو داشته که اینقدر دقیق همه چی بهمون گفت !

  تو راه که داشتیم می رفتیم قرار گذاشتیم تا جای امکان پوکرفیس باشیم و نسبت به حرفایی که می زنه عکس العملی نشون ندیم ، اول هم من نشستم چون هیچ اعتقادی نداشتم و گفتم بذار زودتر هر چی می خواد بگه بگه و بریم ! ولی جدا قیافه خودمو که تصور می کنم خندم میگیره !!! اولش هر چی می گفت سعی می کردم یه جوری بپیچونمش ولی یه چیزی گفت که من صدای ضربه فکم رو زانوهامو فکر کنم شنیدم !!! و اااااااااااانقدر ذهنمو درگیر کرد که از بقیه حرفاش هیچی نفهمیدم !!!

   ولی با این که هیچ چیز ناراحت کننده ای نه از گذشته نه حال نه آینده نگفت از وقتی از اتاقش اومدم بیرون نمی دونم چرا  خیلی حالم گرفتست در حدی که به شدت سر درد گرفتم و جایی که قرار بود بعدش بریمو بی خیال شدم و اومدم خونه ( که کاش نمی اومدم ! فالگیره هی می گفت یه مرد از فامیلتون مرده هی من میگفتم نه همه در صحت و سلامتن که وقتی اومدم با خبر شدم که آره ، یه مرد از فامیلمون مرده !  البته اینو نسبت به اون چیزی که گفت که فک منو انداخت می شه نادیده گرفت !!! )

   خلاصه که اگه فالگیر خوب می شناسین به منم آدرسشو بدین ، خرافاتی شدم در حد یوزپلنگ !!!