زندگي چون کودکي تنهاست
ساده وغمناک!،
اشک سردي همچون مرواريد
ميدود در جام چشمانش،
ميچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پيداست!
گاه يک لبخند

ميدمد در اسمان گونه هايش گرم،
مي شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تيره اندوه
بر جبينش ميگشد دامن
سر فرو مي اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد

زندگی زيباست
ساده و مغموم،
چون غزالي در کنار چشمه اي،در خلوت جنگل
مانده از ديدار جفت گمشده محروم
ديده اش از انتظاري جاودان لبريز
در بهاري سرد
مرغ زيبايي نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگي افتاده همچون شبنمي از ديده مهتاب
در سکون حيرتي خاموش
بر عقيق بوته اعجاب
زندگي چون کودکي تنهاست:
ساده وغمناک،

زندگي زيباست

زندگی...