کار کردن با حیوونا خیلییییییی خوبه ، خیلییی !

امروز بعد از کلاس موندم و تا دو ساعت یه اسب کوچولورو که چرک و چول از سرو صورتش بالا می رفت رو تمیز کردم و غشو کردم ! با اینکه کلی خسته شدم اینقدر که به کارای بعدیم نرسیدم و یه راست اومدم خونه خوابیدم ! ولی خیییلیی بهم انرژی داد !

کوچولوی خوشگل با اینکه اولش می ترسید ولی صداش در نیومد ! بعضی وقتها هم بر می گشت نگاهم میکرد ! باهاش که حرف می زدم با نگاهش بهم جواب می داد !

وقتی هم شیطونی می کرد با زبون بی زبونی بهم می فهموند چی می خواد ! مثلا بهم حالی کرد دوست نداره تو باکس باشه ، آوردمش بیرون اینقدر آقا وایساد تا تمیز شد !!!

هر چقدر اون تمیزتر می شد ، من کثیف تر می شدم ولی ناراحت نبودم ! با اینکه به قول دوستام وسواسیم ولی وقتی نشسته بودم دستاشو تمیز می کردم و اون گردن و سرشو می زد به موهام اصلا بدم نمیومد !

خلاصه اش که کلی بهم انرژی داد ، کلی از فکر و خیال های همیشگیم بیرون اومدم ، کلی شاد بودم امروز ، کلی احساس + داشتم ، ...

حالا که حیوونا انقدر خوبن چقدر خوبه که ما هم بیشتر به فکرشون باشیم ، به اندازه کافی داریم زیست گاههای طبیعی شون رو از بین می بریم دیگه بیشتر از این آوارشون نکنیم !

چرا باید هرروز که می رم دانشگاه جنازه چندتا سگ و گربه رو کنار جاده ببینم ؟ مگه این بی زبونا چه گناهی کردن ؟ انقدر بیچاره اند که به جنازشون هم کسی رحو نمی کنه و زیر چرخ ماشین ها اینقدر له می شوند تا چیزی ازشون نمونه !

چقدر آدما بی رحمن ؟ چقدر سنگدلن ؟ چقدر قصی القلبن ؟